روایتی در ذم دروغ
اي پيامبر خدا، آيا مؤمن دزدي ميكند؟ فرمود: « ممكن است.»
عرض كرد: آيا زنا ميكند؟ فرمود: « ممكن است.»
گفت: آيا دروغ ميگويد؟
فرمود: « مؤمن دروغ نميگويد. »
(منبع: تهذيب الاثار )
اي پيامبر خدا، آيا مؤمن دزدي ميكند؟ فرمود: « ممكن است.»
عرض كرد: آيا زنا ميكند؟ فرمود: « ممكن است.»
گفت: آيا دروغ ميگويد؟
فرمود: « مؤمن دروغ نميگويد. »
(منبع: تهذيب الاثار )
خورشید چو در کسوف آید، نی عیش بود نه شادمانی
«...آخرین ایّام حیاتِ او به بیماری میگذشت... تب، آنی رهایش نمیکرد. در این اثنا زلزلههای پیاپی، « قونیه» (شهر محلّ سکونت مولانا) را میلرزاند، مردم از بیم زلزله پیش مولانا آمدند، او تبسّم کنان گفت: « مترسید، شکم زمین گرسنه است و دنبال لقمهای چرب می گردد، به زودی این لقمة چرب را میرباید و از لرزیدن باز میایستد » و به همین مناسبت در آن ایام غزل زیر را ساخت:
با این همه مهر و مهربانی
دل میدهدت که خشم رانی؟...
در زلزله است دار دنیا
کز خانه تو رخت میکشانی...
دنیا چو شب و تو آفتابی
خلقان همه صورت و تو جانی
هرچند که غافلند از جان
در مکسبه و غمِ امانی
امّا چو جان ز جا بجنبد
آغاز کنند نوحـه خـوانی
خورشید چو در کسوف آید
نی عیش بود نه شادمانی
تا هست از او به یاد نارند
ای وای چو او شود نهانی...
... روزی شیخ صدرالدین به عیادت آمده بود، به مولانا گفت:« شفاک الله شفاءً عاجلاً (خداوند تورا شفای عاجل ببخشد)». مولوی، آن کان موّاج اندیشه فرمود که:« بعد از این شفاک الله شما را باد. در میان عاشق و معشوق پیراهنی بیش نمانده است، نمیخواهید که بیرون کشند و نور به نور پیوندد؟»...
روز شنبه، چهارم جمادی الآخر 672 هـ / شانزدهم دسامبر 1273 میلادی، حال مولانا نسبتاً خوب شده بود. تا غروب با عیادت کنندگان صحبت کرد. سخنان او وصیت گونه بود. همدمِ صادق و محبوب او «حسامالدّین»، پسرش « بهاءالدّین سلطان ولد »، طبیبان و دوستان دیگر در کنارش بودند. «سلطان ولد» چندین شب نخوابیده بود. سپیده دم مولانا به چشمان اشک آلود فرزند نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت:« بهاءالدّین، من خوبم، تو برو کمی بخواب ». «سلطان ولد» نتوانست طاقت آورد، امّا گریه را فرو خورد. از اتاق بیرون میآمد که مولانا نگاهی غم آلود به او انداخت و گفت:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شب گردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدة ما صد جای آسیا کن
خیره کُشیست ما را دارد دلی چو خارا
بکشد، کَسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشقـست چون زُمرّد
از برقِ این زمرّد، هین دفعِ اژدها کن
بس کن که بی خودم من ور تو هنر فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن
این واپسین سخنان و آخرین سرودِ انسان هیجان آفرین، شوق ساز، محبّتْ نثار و دلباختة انسانیت بود که با صدایی سنگین در لحظات لرزان و اضطراب آور با سنگینی احتضار بر زبان میآورد. بیتردید «حسامالدّین چلبی»، این غزل را با اشکِ چشم و خوناب دل برصفحة کاغذ نقش کرده است » (1).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. مأخذ: مولانا جلالالدّین، زندگانی،فلسفه،آثار و گزیدهای از آنها؛ تألیف عبدالباقی گولپینارلی، ترجمه و توضیحات: دکتر توفیق سبحانی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنکی؛ چاپ سوم، تهران، 1375؛ صص. 227 ـ 220 .
شمسالدّین محمّد پسر علی پسر ملک داد تبریزی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است، که مولانا جلالالدین بلخی مجذوب او شده و بیشتر غزلیات خود را به نام وی سروده است. از جزئیات احوالش اطلاعی در دست نیست؛ همین قدر پیداست که از پیشوایان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربایجان و آسیای صغیر و از خلفای رکنالدین سجاسی و پیرو طریقه ضیاءالدین ابوالنجیب سهروردی بوده است. برخی دیگر وی را مرید شیخ ابوبکر سُله باف تبریزی و بعضی مرید باباکمال خجندی دانسته اند. در هر حال سفر بسیار کرده و همیشه نمد سیاه میپوشیده و همهجا در کاروانسرا فرود می آمد و در بغداد با اوحدالدین کرمانی و نیز با فخرالدین عراقی دیدار کرده است. در سال 642 هجری وارد قونیه شده و در خانه شکرریزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلالالدین که فقیه و مفتی شهر بوده به دیدار وی رسیده و مجذوب او شد. در سال 645 هجری شبی که با مولانا خلوت کرده بود، کسی به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا برای کشتن می خواهند؛ و چون بیرون رفت، هفت تن که در کمین ایستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وی چنان نعره زد که آن هفت تن بی هوش شدند و یکی از ایشان علاءالدین محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمسالدین جز چند قطره خون اثری نیافتند و از آن روز دیگر ناپدید شد. درباره ناپدید شدن وی توجیهات دیگر هم کردهاند. به گفته فریدون سپهسالار، شمس تبریزی جامه بازرگانان می پوشید و در هر شهری که وارد می شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می کرد و قفل بزرگی بر در حجره میزد، چنانکه گویی کالای گرانبهایی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره ای بیش نبود. روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی میگذاشت. گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری میپرداخت و زمانی دیگر، شلوار بند میبافت و از درآمد آن زندگی میکرد.
ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگیخت. مولانا فرزند سلطانالعلماست، مفتی شهر است، سجاده نشین باوقاری است، شاگردان و مریدان دارد، جامه فقیهانه میپوشد و به گفتة سپهسالار (به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدین الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اینهمه چنان مفتون این درویش بینام و نشان میگردد که سر از پای نمیشناسد.
تأثیر شمس بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی با تمکین، عاشقی شوریده ساخت. این پیر مرموز گمنام دل فرزند سلطانالعلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر وعظ فرو کشید و در حلقة سماع کشانید. چنانکه خود گوید:
در دست همیشه مصـحفَم بود در عشـق گـرفتـهام چـغـانـه
اندر دهـنـی کـه بـود تـسبـیـح، شعر است و دوبیتی و تـرانه
حالا دیگر شیخ علامه چون طفلی نوآموز در محضر این پیر مرموز زانو می زند شمس تبریزی در این باره میگوید: «...پیش من همچنین نشسته که پسر پیش پدر نشیند، تا پارهایش نان بدهد » و چنین بود که مریدان سلطان العلما سخت برآشفته شدند. کار بدگوئی و زخم زبان و مخالفت در اندک زمانی به ناسزا رانی و دشمنی و کینه و عناد علنی انجامید و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.
شمس تبریزی چون عرصه را بر خود تنگ یافت، به ناگاه قونیه را ترک گفت و مولانا را در آتش بیقراری نشاند. چند گاهی خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه ای از او رسید و معلوم شد که به نواحی شام رفته است.
با وصول نامة شمس، مولانا را، دلِ رمیده به جای باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشید. نامهای منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغی پول و استدعای بازگشت شمس به دمشق فرستاد.
پس از سفر قهر آمیز شمس، افسردگی خاطر و ملال عمیق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا، ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگین و پشیمان ساخت. مریدان ساده دل که تکیه گاه روحی خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس دیگر بار به قونیه باز آید از خدمت او کوتاهی ننمایند و زبان از تشنیع و تعرض بربندند. بهراستی هم پس از بازگشت شمس به قونیه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذیرفت. محفل مولانا شور و حالی تازه یافت و گرم شد.
مولانا در این باره سروده است:
شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد
و آن سیـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمــد
امــروز بــه از دیـنـه، ای مــونــس دیــــریـنـه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد
آنکس که همی جُستم دی من بهچراغ او را
امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهـگـذرم آمـد
از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـیـات آمـد
وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد؟
امـروز سـلـیـمـانــم، کــانـگـشـتـریـَم دادی
زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فـرق سرم آمـــد
پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان دیری نپائید و موج مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگوئی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از میان همه) چنانکه دیگر از او خبری نیامد. اندوه و بیقراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود. چنانکه سلطان ولد گوید:
بانگ و افغان او به عرش رسید ناله اش را بزرگ و خرد شنید
منتهی در سفر اوّل شمس، غم دوری مولانا را به سکوت و عزلت فرا میخواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روی از همگان درهم کشید. لیکن در سفر دوم مولانا درست عکس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود، و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد گردید. مولانا که گمان میکرد شمس این بار نیز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ لیکن هر چه بیشتر جست، نشان او کمتر یافت و به هرجا که میرفت و هر کس را که میدید سراغ شمس میگرفت. غزلیات این دوره از زندگی مولانا از طوفان درد و شیدائی غریبی که در جان او بود حکایت می کند.
در هر حال زندگانی شمس تبریزی بسیار تاریک است. برخی ناپدید شدن وی را در سال 643 هجری دانسته اند و برخی درگذشت او را در سال 672 هجری ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوی مدفون شده است. (لازم به توضیخ است: آرامگاهی مجلل در شهر قونیه ترکیه به نام آرامگاه شمس تبریزی وجود دارد).
این عارف کم نظیر ایرانی یکی از آزاد اندیشان جهان است که بشریت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقریرات و ملفوظات وی به نام مقالات موجود است که مریدانش آن را جمع کرده اند .
به نقل از وبلاگ « مهر بر لب » و با تشکر از آقای شکوهی
چون فرصت تهيه وصيت نامه فراهم شد و با استفاده از سفارشات مولانا محمد عمر سربازي (رح ) متن يك وصيت نامه كه مطابق با شريعت اسلامي باشد تهيه كردم ، مصلحت ديدم متن قسمتهاي عمومي آن را در اين جا بياورم شايد مورد استفاده برخي عزيزان قرار گيرد.
چنانچه كسي وصيت خاص ديگري دارد مي تواند در قسمت ( مورد وصيت ) بنويسد و چنانچه نداشته باشد نياز ديگري نيست و مي تواند پايين همين وصيتنامه را امضا نمايد .
همچنين در همين قسمت خالي مي تواند نام وصي يا وصيان خود را نيز قيد.
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لوليه و الصلاه و السلام علي نبيه و آله و صحبه اجمعين .
پيامبر خدا (ص) ميفرمايد: براي هيچ فرد مسلمان زيبا نيست كه چيزي داشته و خواسته باشد در باره آن وصيت كند و دو شب را بدون نوشتن وصيت سپري نمايد. (صحيح بخاري و مسلم)
بنابر اين هم اكنون كه توفيقات الهي شامل حال اينجانب ... فرزند ... شماره شناسنامه ... متولد و اهل ... گرديده، به وحدانيت خدا و رسالت همه انبياء عليهم السلام و پيامبر خاتم حضرت محمد مصطفي ( عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات ) و جهان آخرت و به تمامي احكام و معتقدات اسلامي و شرعي باور دارم و با قلب و زبان خود اقرار ميكنم و نخست از زحماتي كه همسر و كليه اعضاي خانوادهام براي خودم و خانواده كشيده و زمينه بسياري از كارهايي كه موجب رضايت اين جانب شده و اميدوارم رضايت خدا را در پي داشته باشد ، فراهم نمودهاند تشكر و قدرداني مينمايم و اميدوارم از سخناني كه احياناً موجب آزار و اذيت آنان شده و يا كارهايي كه خواسته و ناخواسته در حق آنان انجام دادهام و زمينه رنجش آنان را فراهم نمودهام عاجزانه معذرت خواهي مينمايم و اميدوارم با رحم و بخشش در حق اينجانب موجب رحم و بخشش خداوند متعال را براي خودشان فراهم نمايند و در حال حيات و سلامتي و اختيار كامل و بدون هيچ گونه اجبار و اكراه وصيت و سفارش مي كنم:
مورد وصيت: ...................................................................................................................................
....................................................................................................................................................
....................................................................................................................................................
...................................................................................................................................................
همچنين سفارش مي كنم:
1- فرزندانم ... همچنان و تا زندهاند به تحصيل علم ادامه دهند و سرگرمي آنان در هر زمينهاي كتاب باشد.
2- به اهل علم و طالبان و دانشجويان و تمام كساني كه مشغول تحصيل علم و دانش هستند احترام بگذارند و از هر كمكي كه توانايي آن را دارند در حق آنان كوتاهي نكنند.
3- به كليه اقوام ... خوبي كنند و در هر صورتي احترام آنان را داشته و در حق آنان كوتاهي نداشته باشند.
4- حقوق ... خود را رعايت نمايند و رودر روي وي نيستند و خداي نخواسته نسبت به وي سخنان ناپسند و ناگوار نگويند.
5- اهل بيت خود را از حركات نامشروع و خلاف سنت منع كنند.
6- از حاضران و غائبان درباره حقوقشان كه بر اين جانب هست، چه با زبان و چه وسيلهاي ديگر طلب معافي و دعا كنند. قرآن و مسائل دين را قبل از هر چيز به اولاد و اهل بيت خود مخصوصا دختران تعليم داده و در اين مورد سستي نكنند و در تربيت آنان بكوشند.
7- در امر به معروف و نهي از منكر ملاحظه هيچ كس را نكنند و حق گويي را شيوه خود سازند.
8- تا مي توانند نماز ها را با جماعت ادا نمايند و روزانه قرآن را تلاوت نمايند.
9- هيچ گاه كاري نكنند كه مورد سوء ظن و تهمت مردمان قرار گيرند.
10- از اختلاف و دو دستگي بپرهيزند و اگر يكي بي حوصلگي كرد آن ديگري برد باري اختيار كند و با همديگر همدردي نموده احترام يكديگر را داشته باشند.
11- اموال اينجانب را مطابق شريعت تقسيم كنند و هيچ احدي حق ديگري را ضايع نكند.
12- دوستان و همسايگان اينجانب را بعد از وفاتم عزيز نگه دارند.
و سرانجام اينكه با خالق خود در نهان و آشكار طبق رضاي او زندگي كنند و با خلق خدا چنان سركنند كه حتي الامكان رضايت آنان فراهم شود و حق شرعي كسي ضايع نگردد.
بار الها، از تو زندگي پاك و مرگ آبرومندانه و بدون خاري و رسوايي مي خواهم.
نام و نام خانوادگي
وصيت كننده و امضاي وي
اسامي و امضاي شهود