روایتی در ذم دروغ

یکی از یاران گفت:

اي پيامبر خدا، آيا مؤمن دزدي‌ مي‌كند؟ فرمود: « ممكن است.»

عرض كرد: آيا زنا مي‌كند؟ فرمود: « ممكن است.»

گفت: آيا دروغ مي‌گويد؟

فرمود: « مؤمن دروغ نمي‌گويد. »

                                                    (منبع: تهذيب الاثار )

عیدانه

تصاویر دلنواز به مناسبت فرا رسیدن نوروز باستانی - این یادگار ارزشمند نیاکان با تدبیر ما ایرانیان سرافراز

امید آنکه سال 1392 ، سال پایان همه تیرگی ها و سالی عاری از دروغ      برای همه ملت ایران باشد


 
01 فروردين 1392
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
سال نو و نوروز باستانی مبارک


آمد بهار و بوستان شد اشك فردوس برين
گلها شكفته در چمن، چون روى يار نازنين
گسترده بادجان فزا، فرش زمرد بى شمر
افشانده ابرپرعطا بيرون حد، در ثمين
از ارغوان و ياسمن طرف چمن شد پرنيان
وز اقحوان و نسترن سطح دمن ديباى چين
از لادن و ميمون رسد، هر لحظه بوى جان فزا
وز سورى و نعمان وزد، هردم شميم عنبرين
از سنبل ونرگس جهان، باشد به مانند جنان
وز سوسن ونسرين زمين،چون روضه خلدبرين
از فر لاله بوستان گشته به ازباغ ارم
وز فيض ژاله گلستان، رشك نگارستان چين
از قمرى و كبك و هزار آيد نواى ارغنون
و ز سيره و كوكو وسار، آواز چنگ راستين
تا باد نوروزى وزد، هرساله اندر بوستان
تا ز ابر آذارى دمد ريحان و گل اندر زمين
بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان
بر دوستانت هر مهى بادا چو ماه فرودين.

سال نو مبارک..  
 
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای/ درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
به شاد باش یهارم شکوفه بر سر ریخت/ کزین شکفته گل نیش رفت و نوش آمد

سال نو مبارک

امیدوارم همه سالهای زندگیتون لبریز از شادی و موفقیت باشد :)

در پناه ایزد یکتا

 




 

دل گرفته ! ! !

دلم گرفته ! نمی دانم درد دلم را با که بگویم ! تنها در این لحظات است که احساس می کنی به کسی نیاز داری که تو را بفهمد . که بی هیچ چشمداشتی دوستت داشته باشد . کسی که مهربان تر از مادر باشد . دلواپس تر از پدر . عاشق تر از خودت به خودت . ناگهان در این بحبوحه تنهایی احساس می کنی تنها نیستی . کسی را داری کسی که شبیه هیچ کس نیست . کسی که با تو صادق است . کسی که ناگفته های تو را می داند . نجواهایت را می شنود . اشک هایت را می بیند . و درد درونیت را می فهمد . براستی او کیست ؟ ! او چیست ؟ از کدامین تبار است ؟ از کدامین دیار است ؟ از جنس چیست ؟ عطر کدامین بهار است ؟ چرا حس می کنیم از جنس  ماست ؟ چرا احساس می کنیم ما از جنس اوئیم ؟  براستی آیا ما پاره تن او نیستیم ؟ ! فرقی نمی کند او را چه بنامیم . مهم اینست که اوهست . یهودی ها او را « یهوه » نام نهاده اند . یعنی من هستم . مسیحیان او را  « روح القدس » لقب داده اند و ...  .

نیایش

.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

 

 

*************************************************************

 

 

اگر نمیتوانی خدمت کنی ، باید بروی تا لااقل خیانت نکنی !

 

******************************************************

 

 

بمان تا کاری کنی ، کاری نکن بمانی

 

 

*************************************************************

 

 

در دشمنی دورنگی نیست.

کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.

 

 

***********************************************************

 

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که :

در خودش وجود دارد

 

 

*************************************************************

 

 

.خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

**************************************************دکتر شریعتی

وصیت نامه حضرت مولانا

 
 

وصیت‌نامة حضرتِ مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی

« اُوصیکُم بِتَقوَی اللهِ فی‌السرِّ وَ العَلانِیَةِ وَ بِقِلَّةِ الطَّعامِ وَ قِلَّةِ المَنامِ وَ قِلّةِ الکَلامِ وَ هِجْرانِ المَعاصِی وَ الآثامِ وَ مُواظَبَةِ الصِّیامِ وَ دَوامِ القیامِ وَ تَرکِ الشَّهواتِ عَلَی الدّوامَ وَ إحْتِمالِ الجَفاءِ مِن جمَیعِ الأنامِ وَ تَرکِ مُجالَسَةِ السُّفَهاءِ وَالعَوامِ وَ مُصاحَبَةِ الصّالحِین وَ الکِرامِ وَ إنَّ خَیْرَالنّاسِ مَن یَنْفَعُ النّاسَ وَ خَیْرَ الکَلامِ ما قَلَّ وَ دَلَّ. وَالحَمْدُلله وَحْدَهُ » (?) .

شما را وصیت می کنم به ترس از خدا در نهان و آشکارا و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از  نافرمانیها و گناهان و پیوسته روزه داشتن و برپا داشتنِ نماز و  فرونهادن هواهای شیطانی و خواهش­های نفسانی در همه حال و شکیبایی بر درشتی مردمان و آزار همة آنان کشیدن و دوری گزیدن از همنشینی با احمقان و نابخردان و عامیان و پرداختن به همنشینی با نیکوکاران و بزرگواران. همانا بهترین  مردم کسی است که به مردم سود می‌‌رساند و بهترین گفتار آن است که کوتاه و گزیده است و مقصود را می‌‌رساند و ستایش تنها از آن خداوند است.

ـــــــــــــــــــــــــ

?. نفحات الانس من حضرات القدس،مولانا عبدالرحمن جامی، به تصحیح دکتر محمود عابدی، صفحة 465 ، چاپ چهارم، انتشارات اطّلاعات، تهران: 1382 . 

 

 

 

 

خلاصه ای کوتاه از زندگینامه شیخ العارفین حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

 


نامش محمد و لقبش جلال الدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی

در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است.در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد.
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلماء خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی

 مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس

 می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.

دوران کودکی در سایه پدر

بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور

 با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار

 شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ،

دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.

دوران جوانی

پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار

 او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به

 روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه

 درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت

سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.پس از مرگ برهان

 الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او

فراهم می آمدند.

آغاز شیدایی

تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو

 را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان

قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس

 نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این

 نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،

در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر

 هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند

و بدینگونه جانش در خطر بوده است .باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق

 گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد .

مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه

 گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده

 ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به

سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین

روزها و لحظات شیدایی است .

صلاح الدین زرکوب

پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ،

ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را

در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور

گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین

دوام یافت.

حسام الدین چلپی

روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین

 از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود

 مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ،

را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.

پایان زندگی

روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر

 بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر

بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.

*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

چهار باغ بلخ

آخرین غزل مولانا


خورشید چو در کسوف آید، نی عیش بود نه شادمانی  

«...آخرین ایّام حیاتِ او به بیماری می‌گذشت... تب، آنی رهایش نمی‌کرد. در این اثنا زلزله‌های پیاپی، « قونیه» (شهر محلّ سکونت مولانا) را می‌لرزاند، مردم از بیم زلزله پیش مولانا آمدند، او تبسّم کنان گفت: « مترسید، شکم زمین گرسنه است و دنبال لقمه‌ای چرب می گردد، به زودی این لقمة چرب را می‌رباید و از لرزیدن باز می‌ایستد » و به همین مناسبت در آن ایام غزل زیر را ساخت:

 

با این همه مهر و  مهربانی

دل می‌دهدت که خشم رانی؟...

در  زلزله  است  دار  دنیا

کز خانه تو  رخت  می‌کشانی...

دنیا چو  شب و  تو  آفتابی

خلقان همه صورت  و  تو  جانی

هرچند  که غافلند  از  جان

در مکسبه  و  غمِ  امانی

امّا چو  جان  ز جا  بجنبد

آغاز  کنند  نوحـه خـوانی

خورشید چو در کسوف آید

نی عیش بود نه شادمانی

تا هست  از او به یاد نارند

ای وای چو او  شود نهانی...

 

... روزی شیخ صدرالدین به عیادت آمده بود، به مولانا گفت:« شفاک الله شفاءً عاجلاً (خداوند تورا شفای عاجل ببخشد)». مولوی، آن کان موّاج اندیشه فرمود که:« بعد از این شفاک الله شما را باد. در میان عاشق و معشوق پیراهنی بیش نمانده است، نمی‌خواهید که بیرون کشند و نور به نور پیوندد؟»...

روز شنبه، چهارم جمادی الآخر 672 هـ / شانزدهم دسامبر 1273 میلادی، حال مولانا نسبتاً خوب شده بود. تا غروب با عیادت کنندگان صحبت کرد. سخنان او وصیت گونه بود. همدمِ صادق و محبوب او «حسام‌الدّین»، پسرش « بهاءالدّین سلطان ولد »، طبیبان و دوستان دیگر در کنارش بودند. «سلطان ولد» چندین شب نخوابیده بود. سپیده دم مولانا به چشمان اشک آلود فرزند نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت:« بهاءالدّین، من خوبم، تو برو کمی بخواب ». «سلطان ولد» نتوانست طاقت آورد، امّا گریه را فرو خورد. از اتاق بیرون می‌آمد که مولانا نگاهی غم آلود به او انداخت و گفت:

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترکِ منِ خرابِ شب گردِ  مبتلا  کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو  هم در بلا نیفتی

بگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ  بلا کن

ماییم و آبِ دیده، در کنج غم خزیده

بر آب دیدة ما صد جای  آسیا  کن

خیره کُشیست ما را  دارد دلی چو خارا

بکشد، کَسش نگوید  تدبیر خونبها  کن

بر شاه خوب‌رویان، واجب  وفا  نباشد

ای زردروی عاشق، تو صبر کن  وفا  کن

دردیست غیر مُردن، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟

در خواب دوش  پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که  عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشقـست چون زُمرّد

از برقِ این زمرّد، هین دفعِ  اژدها  کن

بس کن که بی خودم من  ور تو هنر فزایی

تاریخ  بوعلی  گو، تنبیه  بوالعلا  کن

 

این واپسین سخنان و آخرین سرودِ انسان هیجان آفرین، شوق ساز، محبّتْ نثار و دلباختة انسانیت بود که با صدایی سنگین در لحظات لرزان و اضطراب آور با سنگینی احتضار بر زبان می‌آورد. بی‌تردید «حسام‌الدّین چلبی»، این غزل را با اشکِ چشم و خوناب دل برصفحة کاغذ نقش کرده است » (1).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. مأخذ: مولانا جلال‌الدّین، زندگانی،فلسفه،آثار و گزیده‌ای از آنها؛ تألیف عبدالباقی گولپینارلی، ترجمه و توضیحات: دکتر توفیق سبحانی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنکی؛ چاپ سوم، تهران، 1375؛ صص. 227 ـ 220 .

آشنایی با شمس تبریزی (قدس سره)

شمس تبریزی

شمس‌الدّین محمّد پسر علی پسر ملک داد تبریزی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است، که مولانا جلال‌الدین بلخی مجذوب او شده و بیشتر غزلیات خود را به نام وی سروده است. از جزئیات احوالش اطلاعی در دست نیست؛ همین قدر پیداست که از پیشوایان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربایجان و آسیای صغیر و از خلفای رکن‌الدین سجاسی و پیرو طریقه ضیاءالدین ابوالنجیب سهروردی بوده است.  برخی دیگر وی را مرید شیخ ابوبکر سُله باف تبریزی و بعضی مرید باباکمال خجندی دانسته اند. در هر حال سفر بسیار کرده و همیشه نمد سیاه می‌پوشیده و همه‌جا در کاروانسرا فرود می آمد و در بغداد با اوحدالدین کرمانی و نیز با فخرالدین عراقی دیدار کرده است. در سال 642 هجری وارد قونیه شده و در خانه شکرریزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال‌الدین که فقیه و مفتی شهر بوده به دیدار وی رسیده و مجذوب او شد.  در سال 645 هجری شبی که با مولانا خلوت کرده بود، کسی به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا برای کشتن می خواهند؛ و چون بیرون رفت، هفت تن که در کمین ایستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وی چنان نعره زد که آن هفت تن بی هوش شدند و یکی از ایشان علاءالدین محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس‌الدین جز چند قطره خون اثری نیافتند و از آن روز دیگر ناپدید شد. درباره ناپدید شدن وی توجیهات دیگر هم کرده‌اند.  به گفته فریدون سپهسالار، شمس تبریزی جامه بازرگانان می پوشید و در هر شهری که وارد می شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می کرد و قفل بزرگی بر در حجره میزد، چنانکه گویی کالای گرانبهایی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره ای بیش نبود. روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی می‌گذاشت. گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری می‌پرداخت و زمانی دیگر، شلوار بند می‌بافت و از درآمد آن زندگی می‌کرد.

ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگیخت. مولانا فرزند سلطان‌العلماست، مفتی شهر است، سجاده نشین باوقاری است، شاگردان و مریدان دارد، جامه فقیهانه می‌پوشد و به گفتة سپهسالار (به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدین الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اینهمه چنان مفتون این درویش بی‌نام و نشان می‌گردد که سر از پای نمی‌شناسد.

تأثیر شمس بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی با تمکین، عاشقی شوریده ساخت. این پیر مرموز گمنام دل فرزند سلطان‌العلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر وعظ فرو کشید و در حلقة سماع کشانید. چنانکه خود گوید:

در دست همیشه مصـحفَم بود              در عشـق گـرفتـه‌ام چـغـانـه

اندر دهـنـی کـه بـود تـسبـیـح،              شعر است و دوبیتی و تـرانه

حالا دیگر شیخ علامه چون طفلی نوآموز در محضر این پیر مرموز زانو می زند شمس تبریزی در این باره می‌گوید: «...پیش من همچنین نشسته که پسر پیش پدر نشیند، تا پاره‌ایش نان بدهد » و چنین بود که مریدان سلطان العلما سخت برآشفته شدند. کار بدگوئی و زخم زبان و مخالفت در اندک زمانی به ناسزا رانی و دشمنی و کینه و عناد علنی انجامید و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.

شمس تبریزی چون عرصه را بر خود تنگ یافت، به ناگاه قونیه را ترک گفت و مولانا را در آتش بی‌قراری نشاند. چند گاهی خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه ای از او رسید و معلوم شد که به نواحی شام رفته است.

با وصول نامة شمس، مولانا را، دلِ رمیده به جای باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشید. نامه‌ای منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغی پول و استدعای بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از سفر قهر آمیز شمس، افسردگی خاطر و ملال عمیق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا، ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگین و پشیمان ساخت. مریدان ساده دل که تکیه گاه روحی خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس دیگر بار به قونیه باز آید از خدمت او کوتاهی ننمایند و زبان از تشنیع و تعرض بربندند. به‌راستی هم پس از بازگشت شمس به قونیه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذیرفت. محفل مولانا شور و حالی تازه یافت و گرم شد.

مولانا در این باره سروده است:

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد 

                               و آن سیـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمــد

    امــروز بــه از دیـنـه، ای مــونــس دیــــریـنـه       

                              دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

  آن‌کس که همی جُستم دی من به‌چراغ او را     

                            امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهـگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـیـات آمـد        

                           وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد؟

امـروز سـلـیـمـانــم، کــانـگـشـتـریـَم دادی        

                           زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فـرق سرم آمـــد

پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان دیری نپائید و موج مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگوئی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از میان همه) چنانکه دیگر از او خبری نیامد. اندوه و بی‌قراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود. چنانکه سلطان ولد گوید:

بانگ و افغان او به عرش رسید    ناله اش را بزرگ و خرد شنید

منتهی در سفر اوّل شمس، غم دوری مولانا را به سکوت و عزلت فرا می‌خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روی از همگان درهم کشید. لیکن در سفر دوم مولانا درست عکس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود، و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد گردید.  مولانا که گمان می‌کرد شمس این بار نیز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ لیکن هر چه بیشتر جست، نشان او کمتر یافت و به هرجا که می‌رفت و هر کس را که می‌دید سراغ شمس می‌گرفت.  غزلیات این دوره از زندگی مولانا از طوفان درد و شیدائی غریبی که در جان او بود حکایت می کند.

در هر حال زندگانی شمس تبریزی بسیار تاریک است. برخی ناپدید شدن وی را در سال 643 هجری دانسته اند و برخی درگذشت او را در سال 672 هجری ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوی مدفون شده است. (لازم به توضیخ است: آرامگاهی مجلل در شهر قونیه ترکیه به نام آرامگاه شمس تبریزی وجود دارد).

این عارف کم نظیر ایرانی یکی از آزاد اندیشان جهان است که بشریت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقریرات و ملفوظات وی به نام مقالات موجود است که مریدانش آن را جمع کرده اند .


به نقل از وبلاگ « مهر بر لب » و با تشکر از آقای شکوهی

 

متن یک وصیت نامه شرعی از نظر علمای اهل سنت

متن يك وصيت نامه شرعي

چون فرصت تهيه وصيت نامه فراهم شد و با استفاده از سفارشات مولانا محمد عمر سربازي (رح ) متن يك وصيت نامه كه مطابق با شريعت اسلامي باشد تهيه كردم ، مصلحت ديدم متن قسمت‌هاي عمومي آن را در اين جا بياورم شايد مورد استفاده برخي عزيزان قرار گيرد.

چنانچه كسي وصيت خاص ديگري دارد مي تواند در قسمت ( مورد وصيت ) بنويسد و چنانچه نداشته باشد نياز ديگري نيست و مي تواند پايين همين وصيت‌نامه را امضا نمايد .

همچنين در همين قسمت خالي مي تواند نام وصي يا وصيان خود را نيز قيد.

وصيت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لوليه و الصلاه و السلام علي نبيه و آله و صحبه اجمعين .

پيامبر خدا (ص) مي‌فرمايد: براي هيچ فرد مسلمان زيبا نيست كه چيزي داشته و خواسته باشد در باره آن وصيت كند و دو شب را بدون نوشتن وصيت سپري نمايد. (صحيح بخاري و مسلم)

بنابر اين هم اكنون كه توفيقات الهي شامل حال اينجانب ... فرزند ... شماره شناسنامه ... متولد و اهل ... گرديده، به وحدانيت خدا و رسالت همه انبياء عليهم السلام و پيامبر خاتم حضرت محمد مصطفي ( عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات ) و جهان آخرت و به تمامي احكام و معتقدات اسلامي و شرعي باور دارم و با قلب و زبان خود اقرار مي‌كنم و نخست از زحماتي كه همسر و كليه اعضاي خانواده‌ام براي خودم و خانواده كشيده و زمينه بسياري از كارهايي كه موجب رضايت اين جانب شده و اميدوارم رضايت خدا را در پي داشته باشد ، فراهم نموده‌اند تشكر و قدرداني مي‌نمايم و اميدوارم از سخناني كه احياناً موجب آزار و اذيت آنان شده و يا كارهايي كه خواسته و ناخواسته در حق آنان انجام داده‌ام و زمينه رنجش آنان را فراهم نموده‌ام عاجزانه معذرت خواهي مي‌نمايم و اميدوارم با رحم و بخشش در حق اينجانب موجب رحم و بخشش خداوند متعال را براي خودشان فراهم نمايند و در حال حيات و سلامتي و اختيار كامل و بدون هيچ گونه اجبار و اكراه وصيت و سفارش مي كنم:

مورد وصيت: ...................................................................................................................................

....................................................................................................................................................

....................................................................................................................................................

...................................................................................................................................................

همچنين سفارش مي كنم:

1- فرزندانم ... همچنان و تا زنده‌اند به تحصيل علم ادامه دهند و سرگرمي آنان در هر زمينه‌اي كتاب باشد.

2- به اهل علم و طالبان و دانشجويان و تمام كساني كه مشغول تحصيل علم و دانش هستند احترام بگذارند و از هر كمكي كه توانايي آن را دارند در حق آنان كوتاهي نكنند.

3- به كليه اقوام ... خوبي كنند و در هر صورتي احترام آنان را داشته و در حق آنان كوتاهي نداشته باشند.

4- حقوق ... خود را رعايت نمايند و رودر روي وي نيستند و خداي نخواسته نسبت به وي سخنان ناپسند و ناگوار نگويند.

5- اهل بيت خود را از حركات نامشروع و خلاف سنت منع كنند.

6- از حاضران و غائبان درباره حقوقشان كه بر اين جانب هست، چه با زبان و چه وسيله‌اي ديگر طلب معافي و دعا كنند. قرآن و مسائل دين را قبل از هر چيز به اولاد و اهل بيت خود مخصوصا دختران تعليم داده و در اين مورد سستي نكنند و در تربيت آنان بكوشند.

7- در امر به معروف و نهي از منكر ملاحظه هيچ كس را نكنند و حق گويي را شيوه خود سازند.

8- تا مي توانند نماز ها را با جماعت ادا نمايند و روزانه قرآن را تلاوت نمايند.

9- هيچ گاه كاري نكنند كه مورد سوء ظن و تهمت مردمان قرار گيرند.

10- از اختلاف و دو دستگي بپرهيزند و اگر يكي بي حوصلگي كرد آن ديگري برد باري اختيار كند و با همديگر همدردي نموده احترام يكديگر را داشته باشند.

11- اموال اينجانب را مطابق شريعت تقسيم كنند و هيچ احدي حق ديگري را ضايع نكند.

12- دوستان و همسايگان اينجانب را بعد از وفاتم عزيز نگه دارند.

و سرانجام اينكه با خالق خود در نهان و آشكار طبق رضاي او زندگي كنند و با خلق خدا چنان سركنند كه حتي الامكان رضايت آنان فراهم شود و حق شرعي كسي ضايع نگردد.

بار الها، از تو زندگي پاك و مرگ آبرومندانه و بدون خاري و رسوايي مي خواهم.

نام و نام خانوادگي

وصيت كننده و امضاي وي 

اسامي و امضاي شهود

بازگشت نامه

         با سلامی مجدد خدمت همه دوستانی که با ارائه نظر و ارسال ایمیل و ... مرا بیش از آنکه لایق باشم مورد تفقد قرار دادند و کار ابتر این حقیر را مورد تقدیر بیش از حد .

         گله کلی دوستان آن بود که جلسات و نوشته های آن تداوم نیافته است - که البته بنا به مشکلاتی که برای این حقیر پیش آمده بود و الحمد لله مرتفع گردیده است - که منبعدتمامی تلاش خود را خواهم نمود که بتوانم گوشه ای از محبت های شما عزیزان را جبران نمایم .

و اینک به عنوان حسن مطلع دور جدید جلسات این حقیر  ، قطعه ای اهورایی از المعات شیخ فخر الدین عراقی را که از سوی یکی از دوستان ندیده ام برایم ارسال گردیده تقدیم همه شما عزیزان می نمایم امید که مورد عنایت شما عزیزان واقع گردد:


غیر او را نشاید که دوست بدارند، بلکه محال است
زیرا که هرچه دوست دارند، بعد از محبت ذاتی که موجبش معلوم است.
یا بهر حُسن ،دوست دارند یا بهر احسان،
و این هر دو را غیر او نشاید
الاّ ان است که پس پرده اسباب و چهره احباب ،محتجب است
نظر مجنون بر حسن لیلی ،بر جمالی است که جز آن جمال، همه قبیح است ، اگرچه مجنون نداند
"ان الله جمیل یحب الجمال" غیر آنرا نشاید که جمال باشد
پس بر مجنون قلم انکار نرود اگر نظرش در آینه حسن لیلی بر جمال مطلق آید.
هر چه هست آینه جمال اوست، پس هر چه باشد جمیل باشد
لا جرم همه را دوست دارد،
وچون در نگری خود را دوست داشته باشد
خود هر عاشقی که بینی جز خود را دوست ندارد
زیرا که در آینه روی معشوق جز خود را نبیند لاجرم جز خود را دوست نگیرد

" المومن مرات المومن والله مومن" بیان همه می کند.

                                                      و من ا... التوفیق